گنج

(۶) حکایت جهاز فاطمه رضی الله عنها

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۵ بیت
اُسامه گفت سیّد داد فرمانکه بوبکر و عمر را پیشِ من خوان
چو پیش آمد ابوبکر و عمر نیزپیمبر گفت زهرا را دگر نیز
برو بابا جهازت هرچه داریچنان خواهم که در پیش من آری
اگرچه نورِ چشمی ای دلفروزبحیدر می‌کنم تسلیمت امروز
شد و یک سنگِ دست آس آن یگانهبرون آورد در ساعت ز خانه
یکی کهنه حصیر از برگِ خرمایکی مسواک و نعلینی مطرّا
یکی کاسه ز چوب آورد با همیکی بالش ز جلد میشِ محکم
یکی چادر ولیکن هفت پارههمه بنهاد و آمد در نظاره
پیمبر خواجهٔ انواع و اجناسبگردن بر نهاد آن سنگِ دست آس
ابوبکر آن حصیر آنگاه برداشتعمر آن بالش اندر راه برداشت
پس آنگه فاطمه نور پیمبربشد بر سر فکند آن کهنه چادر
پس آن نعلین را در پای خود بستپس آن مسواک را بگرفت در دست
اُسامه گفت من آن کاسه آنگاهگرفتم پس روان گشتم در آن راه
به پیش حجرهٔ حیدر رسیدمز گریه روی مردم می‌ندیدم
پیمبر گفت ای مرد نکوکارچرا می‌گرئی آخر این چنین زار
بدو گفتم ز درویشیِ زهرامرا جان و جگر شد خون و خارا
کسی کو خواجهٔ هر دو جهانستجهاز دخترش اینک عیانست
ببین تا قیصر و کسری چه داردولی پیغمبر از دنیی چه دارد
مرا گفت ای اُسامه این قدر نیزچو باید مُرد هست این هم بسی چیز
چو پای و دست و روی و جسم و جانتنخواهد ماند گو این هم ممانت
جگرگوشهٔ پیمبر را عروسیچو زین سانست تو در چه فسوسی
شنودی حال پیغمبر زمانیتو می‌خواهی که گرد آری جهانی
چو کار این جهان خون خوردن تستچه گرد آری، که بار گردن تست
چو خورشیدت اگر باشد کمالیبوَد آن ملک را آخر زوالی
اگرچه آفتاب عالم افروزبتخت سلطنت بنشست هر روز
ز دست آسمان با روی چون ماهکُلَه را بر زمین زد هر شبانگاه
اگر این پردهٔ نیلی نبودینه کوژی یافتی کس نه کبودی
فلک کوژست از سر تا به پائینیابی راستش در هیچ جائی
چو بگرفتست ازو کوژی جهانینیابی راستی از وی زمانی
فلک در خونِ مردان چرخ زن شدزدلوش حلقِ مردان در رسن شد
زمین بر گاو افتادست مادامولی گردون ندارد هیچ آرام
نمی‌دانم چه کارست اوفتادهکه گردون می‌دود گاو ایستاده
فلک را قصدِ جان تو ازانستکه با تو پای گاوش در میانست
زمین بر گاو مانده دشمن تستکه دایم گاوِ او درخرمن تست
میان گاو چندینی چه خفتیلُباده برفکن بر گاو و رفتی
گَوی، گاوی درو، گوئی برین گاوفلک چوگان، که یابد یک نفس داو؟
ولی ازجسمِ دل مرده پریشانشکم پُر کرده هم از پشتِ ایشان
بچرخ چنبری ره نیست هیچیبخودبر چون رسن تا چند پیچی
اگر مهر فلک عمری بورزیبدوزد یا بدرد همچو درزی
تنوری تافته‌ست از قرصِ آتشکه از خوانش نیابی گِردهٔ خوش
کجا ازماه سنگت لعل گیردکه او هر ماه خود را نعل گیرد
که می‌داند که این گردنده پرگارچه بازی می‌نهد هر لحظه در کار
سپهرا عمر مشتی بی سر و پایبپیمای و بپیمای و بپیمای
ازین پیمانه پیمودن بادوارنمی‌آرد ترا سرگشتگی بار؟
نکوکاری نکردی ای نگون کارکه در بازی کنی عالم نگونسار
چو طشتی خون به سر سرپوش می‌باشپیاپی می‌کُش و خاموش می‌باش
چرا افسوس میداری همیشهچو جز کُشتن نداری هیچ پیشه
سپهر پیر چون شش روزه طفلیز علو افکنده ناگاهت به سفلی
توئی ای شصت ساله تیره حالیکه این شش روزه کردت درجوالی
نهٔ چون بچّهٔ شش روزه آگاهکه این شش روزه طفلت برد از راه
چه گرامروز پیر ناتوانیولی درگور طفل آن جهانی
بنیروی اسد تا چند نازیکه تو سرگشتهٔ گر سرفرازی
چو طفلی و ترا نه تن نه زورستقِماط تو کفن، گهواره گورست
چو پنبه گشت مویت ای یگانهکه پنبه خواهدت کردن زمانه
جوان چون آتشست ای پیرِ عاجزتو چون پنبه، نسازد هر دو هرگز