(۴) حکایت جواب آن شوریده حال در کار جهان
یکی پرسید آن شوریدهجان راکه چون میبینی این کار جهان را
چنین گفت این جهان پُر غم و رنجبه عینه آیدم چون نطعِ شطرنج
گهی آرایشی بیند بصف درگهی بر هم زنندش چون دو صفدر
یکی را میبرند از خانهٔ خویشدگر را مینهند آن خانه در پیش
گهی بر شه درآیند از حوالیبه صد زاری کنندش خانه خالی
چنین پیوسته تا آنگه که دانندکه این نطع مزخرف برفشانند
چنان لهو و لعب کردست مغرورشدی مشغولِ مال و ملک و منشور
تو شهبازی، گشاده کن پر و بالبپر زین دامگاه لعب اطفال