(۳) حکایت آن بیننده که از احوال مردگان خبر میداد
یکی بینندهٔ معروف بودیکه ارواحش همه مکشوف بودی
دمی گر بر سر گوری رسیدیدر آن گور آنچه میرفتی بدیدی
بزرگی امتحانی کرد خردشبخاک عمر خیّام بردش
بدو گفتا چه میبینی درین خاکمرا آگه کن ای بینندهٔ پاک
جوابش داد آن مرد گرامیکه این مردیست اندر ناتمامی
بدان درگه که روی آورده بودستمگر دعویِ دانش کرده بودست
کنون چون گشت جهل خود عیانشعَرَق میریزد ازتشویر جانش
میان خجلت و تشویر ماندستوزان تحصیل در تقصیر ماندست
بر آن دَر حلقه چون هفت آسمان زدز دانش لاف آنجا کی توان زد
چو نه انجام پیداست و نه آغازنیابد کس سر و پای جهان باز
فلک گوئیست و گر عمری شتابیچو گویش پای و سر هرگز نیابی
که داند تا درین وادیِ مُنکَرچگونه میروم از پای تا سر
سراپای جهان صد باره گشتمندیدم چارهٔ بیچاره گشتم
سراپای جهان درد و دریغستکه گر وقتیت هست آن نیز تیغست
مرا این چرخ چون صندوقِ ساعتز بازیچه رها نکند بطاعت