(۱) حکایت گوسفندان و قصّاب
چنین گفت آن امیر دردمندانکه نیست این بس عجب از گوسفندان
که میآرند ایشان را بخواریکه تا بُرّند سرهاشان بزاری
که بی عقلند و ایشان میندانندازان سوی مقابر چون روانند
ازان قصّاب میباید عجب داشتکه او هم علم دارد هم طلب داشت
چو میداند که او را نیز ناگاهبخواهندش بریدن سر درین راه
چگونه فارغ و ایمن نشستستنمیجنبد خوشی ساکن نشستست
نگه کن تا بآدم پُشت بر پشتکه چندین طفل عالم در شکم کُشت
بسی میرند جسم مور دادهبسی شیرند تن در گور داده
جهان را ذرّهٔ در مغز هُش نیستکه او جز رستمی سُهراب کُش نیست
چه میگویم خطا گفتم چو مستانکه او زالیست سر تا پای دستان
ترا میپرورد از بهر خوردنبِنِه این تیغ را ناکام گردن
مکش گردن، فلک سیلی زن تستکه گر سیلی خوری در گردن تست
بسیلی کردنت پرورده گردیکه تا فربه شوی وخورده گردی