گنج

(۵) حکایت آن جوان که زن صاحب جمال خواست و بمرد

جوانی را زنی دادند چون ماهکه عقل کس نبود از وصفش آگاه
جمالش آیة دلخستگان بودلبش جان داروی لب بستگان بود
قضا را آن عروس همچو مَه مُردنبودش علّتی در درد زه مُرد
چو القصّه بخاکش کرد شویشبگِل بنهفت آن خورشید رویش
یکی شیشه گلابش بود آنگاهکه شسته بود روزی پای آن ماه
بدان شیشه سر آن گور گل کردولی با اشک خونین معتدل کرد
چرا شد پای بند آن دلارامکه باید شست دست از وی بناکام
چرا اندر عروسی شست پایشچو دست از وی بشستن بود رایش
چگویم از تو و از خود، دریغادریغا از شد و آمد دریغا