(۴) حکایت پادشاه که از درویش در خشم شد
شهی در خشم رفت از مردِ درویشبراندش با دلی پُر درد از پیش
بدو گفتا ترا ندهم امانیچو اندر ملکِ من باشی زمانی
برفت از پیشِ او مرد تهی دستبگورستان شد و آزاد بنشست
چو شه بشنود حالی داد پیغامکه نه فرمودم ای شوریده ایام
که بیرون شو ز ملکم؟ میستیزی؟مگر خواهی که خود را خون بریزی؟
جوابش داد کین پذرفتهام منکه از ملک تو بیرون رفتهام من
قیامت را که راهی مشکل آمدنه گورستان نخستین منزل آمد؟
نخستین منزل محشر نه آنست؟نه ملک تست، ملک آن جهانست
چو افتد زن بدرد زه از آغازچنین گویند خلق از حالِ او باز
که این زن در میان دو جهانستکه یک پایش درین، دیگر درآنست
تو هم ای بیخبر تا درجهانیمیان دو دمت دایم چنانی
گر این دم شد دگر دم بَرنیایدنشان تو ز عالم برنیاید
مزن بانگ و مکن نوحه بیارامکه ناید باز مرغ رفته در دام
چو تن شد مرغِ جان را دامگاهیچرا زین دام کرد آرامگاهی