گنج

(۱۴) حکایت دیوانه‌ای که گلیم فروخت

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۷ بیت
گلیمی بود آن شوریده جان رابمردی داد تا بفروشد آن را
بدو آن مرد گفت این بس درشتستبنرمی همچو پشت خارپشتست
خرید آن مرد ارزان و هم آنگاهخریداری پدیدار آمد از راه
بدو گفتا گلیمی نرم داری؟چنین گفتا که دارم تا زر آری
چو زر القصّه پیش آورد درویشنهادش آن گلیم آن مرد در پیش
بدو گفتا گلیمی بی‌نظیرستکه از نرمی بعینه چون حریرست
یکی صوفی سوی او هوش می‌داشتخریدش تا فروشش گوش می‌داشت
همی یک نعره زد گفت ای یگانهمرا بنشان درین صندوق خانه
که می‌گردد حریر اینجا گلیمیسفالی می‌شود دُرّ یتیمی
که من در جوهر خود چون سفالمز صندوقت بگردد بو که حالم
اگر بر تو نخواهد گشت حالتنخواهد بود عمرت جز وبالت
چو در ظلمت گذاری زندگانیچه حیوانی چه تو چون می‌ندانی
همه اعضای خود در بندِ دین کناگر خود را چنان خواهی چنین کن
مبین مشنو مگو الّا بفرمانکه تا کافر نمیری ای مسلمان
چو مَردت می نه‌بینم در هدایت ز کافر مُردنت ترسم بغایت
برای عبرتست این طاق و ایوانتو جز شهوت نمی‌بینی چو حیوان
ببازاری که دائم سودِ جان بودچگونه بایدت دائم زیان بود