گنج

(۱۳) حکایت سلطان محمود که با دیوانه نشست

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۰ بیت
بر دیوانهٔ محمود بنشستنهاد او چشم برهم، شاه بشکست
بدو گفت این چرا کردی، چنین گفتکه تا رویت نه بینم، شه برآشفت
بدو گفتا لقای شاهِ عالمنمی‌داری روا؟ گفت آنِ خود هم
چو خود بینی درین مذهب روا نیستاگر غیری به بینی جز خطا نیست
شهش گفتا اولوالامر جهانمبوَد بر تو همه حکمی روانم
بدو دیوانه گفتا هین بیندیشکه امر تو روان چون نیست بر خویش
نباشد بر دگر کس هم روانهمرا مبشول چند آری بهانه
نمی‌آید ترا زین خواجگی ننگکه گِرد آوردهٔ عمری دو مَن سنگ؟
کسی باشد بمعنی مالک خویشکه نه ناجی بود نه هالک خویش
نمی‌دانی که کوژی ای مرائیچرا در راستی خود را نمائی