(۶) حکایت کشته شدن پسر مرزبان حکیم
حکیمی بود کامل مرزبان نامکه نوشروان بدو بودیش آرام
پسر بودش یکی چون آفتابیبهر علمی دلش را فتح بابی
سفیهی کُشت ناگه آن پسر رابخَست از درد جان آن پدر را
مگر آن مرزبان را گفت خاصیکه باید کرد آن سگ را قصاصی
جوابی داد او را مرزبان زودکه الحق نیست خون ریزی چنان سود
که من شرکت کنم با او دران کاربریزم زندهٔ را خون چنان زار
بدو گفتند پس بستان دِیَت رانخواهم گفت هرگز آن دیت را
نمییارم پسر را با بها کردکه خون خوردن بوَد از خون بها خورد
نه آن بَد فعل کاری بس نکو کردکه میباید مرا هم کار او کرد
گر از خون پسر خوردن روا نیستچرا پس خونِ خود خوردن خطا نیست
ز خون خویش آنکس خورده باشدکه عمر خویش ضایع کرده باشد
ترا از عمر باقی یک دو هفتهستدگر آن چیز کان به بود رفتهست
گرفتم توبه کردی یک دو هفتهچه سازی چارهٔ آن عمرِ رفته