(۴) حکایت پیمبر در شب معراج
پیمبر در شب معراج ناگاهیکی دریای اعظم دید در راه
ملایک گردِ آن استاده خَیلیگشاده هر یکی از دیده سَیلی
پیمبر گفت ای پاکان بیکبارچرا گرئید پیوسته چنین زار
ز غیب الغیب چون فرمان بدادندزبان در پیشِ پیغامبر گشادند
کز آنگه باز کین گردون خمیدستخدا از نور ما را آفریدست
وز آنگه باز میگرئیم از آنگاهبقومی ز امّتت کایشان درین راه
چنان دانند و در باری نباشندکه درکارند و در کاری نباشند
ندانند و ز پنداری که دارنددران پندار عمری میگذرانند
بدین نقدی که تو داری و دانیچگونه میکنی بازارگانی
اگر بودی غم دینت زمانینبودی هر دمت در دین زیانی
بکن کاری که اینجا مردِ کاریکه چون آنجا رَوی در زیرِ باری
دریغا سودِ بسیارت زیان شدکه راهت محو گشت و کاروان شد
دریغا عمرِ خود بر باد دادینه نیکو عمرِ خود را داد دادی
دگر از حق چه خواهی زندگانیکه قدر این قدر هم میندانی
کسی کو قدرِ یک جَو عمر نشناختبگنجی عمر نتواند سرافراخت
مده بر باد عمرت رایگانیکه بر بادست عمر و زندگانی
چنین عمری که گر خواهی زمانیکسی نفروشدت هرگز بجانی