(۳) حکایت قحط و جواب دادن طاوس
مگر شد آشکارا قحط سالیبه پیش خلق آمد تنگ حالی
سراسیمه جهانی خلقِ محبوسشدند از بهرِ باران پیشِ طاوس
که باران مینیاید آشکارادعائی کن زحق در خواه ما را
پس آنگه گفت طاوس ای عزیزاننگردد ابر بر بیهوده ریزان
شما را گرچه جز باران طلب نیستاگر باران نمیبارد عجب نیست
عجب اینست کز چندین گنه کارنبارد سنگ بر مردم بیکبار
اگرچه میغ ترک آسمان کردتعجّب گر کنی زان میتوان کرد
که نکشافد زمین از شومی ماخورد ما را ز نامعلومی ما
تو پنداری که ازمردانِ راهیکدامین مرد، سرگردانِ راهی
چو پندار تو برگیرند از پیشکسی مرده سگی برخیزد از خویش