گنج

(۱۰) حکایت بهلول و حلوا و بریان

چو غالب گشت بر بهلول سوداشزُ بَیده داد بریانی و حلواش
نشست و شاد می‌خورد، آن یکی گفتکه می‌ندهی کسی را، او برآشفت
که حق چون این طعامم این زمان دادچگونه این زمان با او توان داد
ترا هرچ او دهد راضی بدان باشوگر دستت دهد هم داستان باش
که هر حکت که از پیشان روانستتو نشاسی و درخورد تو آنست