(۹) حکایت آن مرغ که در سالی چهل روز بیضه نهد
یکی مرغیست اندر کوه پایهکه در سالی نهد چل روز خایه
به حد شام باشد جای او رابه سوی بیضه نبوَد رای او را
چو بنهد بیضه در چل روز بسیارشود از چشمِ مردم ناپدیدار
یکی بیگانه مرغی آید از راهنشیند بر سر آن بیضه آنگاه
چنان آن بیضها زیر پر آردکه تا روزی ازو بچّه برآرد
چنانشان پرورد آن دایه پیوستکه ندهد هیچکس را آن قدر دست
چو جَوقی بچّهٔ او پر برآرندبیک ره روی در یکدیگر آرند
درآید زود مادرشان بپروازنشیند بر سر کوهی سرافراز
کند بانگی عجب از دور ناگاهکه آن خیل بچه گردند آگاه
چو بنیوشند بانگِ مادر خویششوند از مرغِ بیگانه برخویش
بسوی مادر خود بازگردندوزان مرغ دگر ممتاز گردند
اگر روزی دو سه ابلیس مغرورگرفتت زیرِ پر هستی تو معذور
که چون گردد خطاب حق پدیداربسوی حق شوی ز ابلیس ناچار
چنان شو تو که گر آید اجل پیشتنت مانده بوَد جان رفته بیخویش
اگر پیش از اجل مرگیت باشدز مرگ جاودان برگیت باشد
چراغی در بیابانست جانتکه مشکات تن آمد سدِّ آنت
چو این مشکات برخاست آن بیابانشود جاوید چون خورشید تابان
عجایب در دلت بیش از شمارستتو گر آگه شوی بسیار کارست
بنو هر دم تو در دین پیش میآیز خود میرو همی با خویش میآی
که درهر بیخودی و در خودی توکنی از پس جهانی پُر بَدی تو
که تا از هر بَدی اندر ره رازجهانی نیکوئی یابی عوض باز
بهرچت او دهد دلشاد میباشوگر ندهد خوش و آزاد میباش
از آنجا هرچه آید باز ندهیوگر بد آیدت آواز ندهی