گنج

آغاز کتاب

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۷ بیت
الا ای مشک جان بگشای نافهکه هستی نایب دارالخلافه
چو روح امر ربّانی توداریسریر ملک روحانی تو داری
جهان هر دو بهم یک مشت خاکستفضای قدس دارالملک پاکست
همه عالم به کلی بستهٔ تستزمین و آسمان پیوستهٔ تست
توئی پیوسته و أز ما بریدهز دیده دور و اندر عین دیده
بهشت و دوزخ و روز قیامتهمه از بهر نامت یک علامت
ملایک را برمزی معرفت بخشخلایق را بصد صورت صفت بخش
تو چون صد آفتابی گر بتابیکند هر ذرّه‌ات صد آفتابی
چو نور آفتابت در مزیدستز ذرّاتت یکی عرش مجیدست
چه نقشی،خاص قیّومی همیشهچه گویم من که معلومی همیشه
عجب مرغی نمی‌دانم که چونیکه از اثبات و نفی ما برونی
چو نه در آسمان نه در زمینیکجائی، نزد رب العالمینی
همه چیزی توئی و هیچ هم توچه گویم راستی و پیچ هم تو
برآر ازدل دمی مشکین باخلاصکه شد عمر از دم تو مجمر خاص
توئی شاه و خلیفه جاودانهپسر داری شش و هر یک یگانه
پسر هر یک ترا صاحب قرانیستکه اندر فن خود هر یک جهانیست
یکی نفسست و در محسوس جایشیکی شیطان و درموهوم رایش
یکی عقلست و معقولات گویدیکی علمست و معلومات جوید
یکی فقرست و معدومات خواهدیکی توحید و کل یک ذات خواهد
چو این هر شش بفرمان راه یابندحضور جاودان آنگاه یابند
چو دایم تاابد هستی خلیفهز لطفت گشت عالم پر لطیفه
سیه پوش خلافت شو چوآدمسفر در سینهٔ خود کن چو عالم
قدم چون خضر نه در راه مردانکه گردت در نیابد چرخ گردان
مکانت کشتی نوحست ای صدرزمانت والضُّحی ولیلة القدر
سلیمان وش به مسند باز نه پشتولی انگشترین کرده در انگشت
جمال یوسفی را جلوه‌گر باشچو ابرهیم هفت اعضا بصر باش
چو داود نبی این پرده بنوازچو عیسی زن نَفَس در عشق دمساز
چو همدستی تو با موسی عمرانهمی ازجام جان خور آب حیوان
دو پر در سایهٔ سیمرغ کن بازبر ادریس بنشین کیمیا ساز
چو کردی جد و جهد بی عدد توز نور مصطفی یابی مدد تو
چو در دین حاصل آمد این کمالتسخن گفتن کنون باشد حلالت
به چشم خرد منگر در سخن هیچکه خالی نیست دو گیتی ز کن هیچ
اساس هر دوعالم جز سخن نیستکه از کن هست گشت از لاتکن نیست
سخن ازحق تعالی مُنْزَل آمدکه فخر انبیای مرسل آمد
اگر موسی کلیم روزگارستکلیم او کلام کردگارست
اگر عیسی نبودی کلمة حقکجا بودی ز عزّت روح مطلق
محمد نیز کو مقصود کن بودشب معراج سلطان سخن بود
سخن نقد دوعالم بیش و کم هستنکاحست و طلاق و بیع هم هست
بوقت عرض ذُرّیّات عشّاقسخن بودست اصل عهد و میثاق
اگر مبصر و گرمسموع جوئیوگر محسوس وگر معقول گوئی
اگر ملموس وگر موهوم گیریوگر محسوس وگر معلوم گیری
وگر قسمیست فکرت یا خیالتوگر چیزیست ممکن یا محالت
همه محدود باشد جز که ملفوظمحیط از لفظ آمد لوح محفوظ
اگر موجود و گر معدوم باشددر انگشت سخن چون موم باشد
ازین هر قسم در ذوق و اشارتبصد گونه توان کردن عبارت
ازین حجّت شود بر عقل پیداکه او کل سخن آمد ز اسما
چو اصل آمد سخن اکنون تو می‌گویسخن خواه و سخن پرس و سخن گوی