غزل شمارهٔ ۸۵۱
چون روی بود بدان نکویینازش برود به هرچه گویی
رویی که ز شرم او درافتادخورشید فلک به زرد رویی
چون در خور او نمیتوان شدبر بوی وصال او چه پویی
خون میخور و پشت دست میخایگر در ره درد مرد اویی
جانان به تو باز ننگرد راستتا دست ز جان و دل نشویی
تو ره نبری تو تا تویی توتا کی تو تویی تویی و تویی
چیزی که ازو خبر نداریگم ناشده از تو چند جویی
گر گویندت چه گم شد از توای غره به خویشتن چه گویی
باری بنشین گزاف کمگویبندیش که در چه آرزویی
عطار کجا رسی به سلطانزیرا که کم از سگان کویی