غزل شمارهٔ ۸۴۷
ترسا بچهای دیشب در غایت ترساییدیدم به در دیری چون بت که بیارایی
زنار کمر کرده وز دیر برون جستهطرف کله اشکسته از شوخی و رعنایی
چون چشم و لبش دیدم صد گونه بگردیدمترسا بچه چون دیدم بی توش و توانایی
آمد بر من سرمست زنار و می اندر دستاندر بر من بنشست گفتا اگر از مایی
امشب بر ما باشی تاج سر ما باشیما از تو بیاساییم وز ما تو بیاسایی
از جان کنمت خدمت بی منت و بی علتدارم ز تو صد منت کامشب بر ما آیی
رفتم به در دیرش خوردم ز می عشقشدر حال دلم دریافت راهی ز هویدایی
عطار ز عشق او سرگشته و حیران شددر دیر مقیمی شد دین داد به ترسایی