غزل شمارهٔ ۸۴۶
سر برهنه کردهام به سوداییبرخاسته دل نه عقل و نه رایی
با چشم پر آب پای در آتشبر خاک نشسته باد پیمایی
چون گوی بمانده در خم چوگانسرگشته شده سری و نه پایی
از صحبت اختران صورتبینخورشید صفت بمانده تنهایی
هر روز ز تشنگی چو آتشبی واسطه در کشیده دریایی
هر سودایی که بیندم گویدزین شیوه ندیدهایم سودایی
گر بنشینم به نطق برخیزداز نکتهٔ من به شهر غوغایی
چون یکجایم نشسته نگذارندهر ساعت از آن دوم به هر جایی
زین واقعهای که کس نشان ندهدعطار نه عاقلی نه شیدایی