غزل شمارهٔ ۸۳۲
هرچه هست اوست و هرچه اوست تویاو تویی و تو اوست نیست دوی
در حقیقت چو اوست جمله تو هیچتو مجازی دو بینی و شنوی
کی رسی در وصال خود هرگزکه تو پیوسته در فراق توی
زان خبر نیست از توی خودتکه تو تا فوق عرش تو به توی
تا وجود تو کل کل نشودجزو باشی به کل کجا گروی
نقطهای از تو بر تو ظاهر گشتتو بدان نقطه دایما گروی
نقطهٔ تو اگر به دایره رفترو که کونین را تو پیش روی
ور درین نقطه باز ماندی تواینت سجین صعب وضیق قوی
چون تو در نقطه کشته باشی تخمنه همانا که دایره دروی
نتوان رست از چنان ضیقیجز به خورشید نور مصطفوی
کرد عطار در علو پروازتا بدو تافت اختر نبوی