گنج

غزل شمارهٔ ۸۲۵

در همه شهر خبر شد که تو معشوق منیاین همه دوری و پرهیز و تکبر چه کنی
حد و اندازهٔ هرچیز پدیدار بودمبر از حد صنما سرکشی و کبر و منی
از پی آنکه قضا عاشق تو کرد مرااین همه تیر جفا بر من مسکین چه زنی
از غم تو غنیم وز همه عالم درویشنیست چون من به جهان از غم درویش غنی
مکن ای دوست تکبر که برآرم روزینفسی سوخته وار از سر بی‌خویشتنی
این همه کبر مکن حسن تو را نیست نظیرنه ختن ماند و نه نیز نگار ختنی
این دم از عالم عشق است به بازی مشمرگر به بازی شمری قیمت خود می‌شکنی
گر تو خواهی که چو عطار شوی در ره عشقسر فدا باید کردن تو ولی آن نکنی