غزل شمارهٔ ۸۱۱
ای هجر تو وصل جاودانیواندوه تو عین شادمانی
در عشق تو نیم ذره حسرتخوشتر ز حیات جاودانی
بی یاد حضور تو زمانیکفر است حدیث زندگانی
صد جان و هزار جان نثارتآن لحظه که از درم برانی
کار دو جهان من برآیدگر یک نفسم به خویش خوانی
با خوندان و راندنم چه کار استخواه این کن و خواه آن تو دانی
گر قهر کنی سزای آنمور لطف کنی برای آنی
صد دل باید به هر زمانمتا تو ببری به دلستانی
گر بر فکنی نقاب از رویجبریل سزد به جانفشانی
کس نتواند جمال تو دیدزیرا که ز دیده بس نهانی
نی نی که به جز تو کس نبیندچون جمله تویی بدین عیانی
در عشق تو گر بمرد عطارشد زندهٔ دایم از معانی