غزل شمارهٔ ۷۸۰
دوش سرمست به وقت سحریمیشدم تا به بر سیمبری
تیز کرده سر دندان که مگربربایم ز لب او شکری
چون ربودم شکری از لب اوبنشستم به امید دگری
جگرم سوخت که از لعل لبششکری می نرسد بی جگری
گاهگاهی شکری میدهدمبر سر پای روان در گذری
زین چنین بوسه چه در کیسه کنموای از غصهٔ بیدادگری
زان همه تنگ شکر کو راهستاز قضا قسم من آمد قدری
تا خبر یافتهام از شکرشنیست از هستی خویشم خبری
کارم از دست شد و کار مرانیست چون دایره پایی و سری
وقت نامد که شوم جملهٔ عمرهمچو نی با شکری در کمری
ماهرویا دل عطار بسوختمکن و در دل او کن نظری