غزل شمارهٔ ۷۳۰
ای زلف تو دام ماه افکندهره بینان را ز راه افکنده
زهاد زمانه را سر زلفتدر معرض صد گناه افکنده
دل پیش رخت به جان کمر بستهجان پیش لبت کلاه افکنده
عشق لب لعل تو هزار آتشدر جان گدا و شاه افکنده
خط تو کزوست خون جان مندر دیدهٔ عقل کاه افکنده
در یک ساعت هزار آتش رارویت به خط سیاه افکنده
تو یوسف عالم و زنخدانتدل برده و جان به چاه افکنده
تو خسرو دلبران و روی توصد مشعله در سپاه افکنده
دل در سر زلف دلربای توباری است به جایگاه افکنده
عطار چو شاهی رخت دیدهرخ طرح نهاده شاه افکنده