غزل شمارهٔ ۷۲۹
منم از عشق سرگردان بماندهچو مستی واله و حیران بمانده
امید از جان شیرین بر گرفتهجدا از صحبت یاران بمانده
سر و سامان فدای عشق کردهبدین سان بی سر و سامان بمانده
ز همدستی جمعی تنگچشمانچو گنج اندر زمین پنهان بمانده
ز ننگ صحبت مشتی گدا طبعبه کنجی در چو زر در کان بمانده
ز عشق خوبرویان همچو عطارخرد گم کرده سرگردان بمانده