غزل شمارهٔ ۶۹۰
ای دلم مستغرق سودای توسرمهٔ چشمم ز خاک پای تو
جان من من عاشقم از دیرگاهعاشق یاقوت جان افزای تو
مانده کرده عالمی دل دیده رافتنهٔ آن نرگس رعنای تو
گر چنین زیبا نبودی عارضتدل نبودی این چنین شیدای تو
صد هزاران جان عاشق هر نفسباد ایثار رخ زیبای تو
از دل من جوی خون بالا گرفتتا بدیدم قامت و بالای تو
نیست یک ذره تو را پروای خویشزان شدم یکباره ناپروای تو
دست گیر آخر مرا از بی دلیغرقه گشتم در بن دریای تو
با تو میباید به کام دل مراتا بگویم قصهٔ سودای تو
قصهٔ عطار چون از سر گذشتعرضه خواهد داشتن بر رای تو