غزل شمارهٔ ۶۸۹
آنچه با من میکند سودای تومیکشم چون نیست کس همتای تو
با خیالی آمد از خجلت هلالپیش بدر عارض زیبای تو
بر گشاید کار هر دو کون رایک گره از زلف عنبرسای تو
تو ز خون پوشیده قوس قامتماز خدنگ نرگس رعنای تو
هیچ کارم نیست جز جان کاستنبر امید لعل جانافزای تو
جای آن داری که صد صد را کشندلیک بر یک جان یک یک جای تو
تو چو شمعی وین جهان و آن جهانراست چون پروانه ناپروای تو
کی رسم من بی سر و پا در تو زانکبی سر و پای است سر تا پای تو
صد هزاران قرن باید خورد خونتا توانم کرد یکدم رای تو
کی توانم پخت سودای تو منهست سودای تو بر بالای تو
گر شود هر ذره صد دوزخ مدامهم نگردد پخته یک سودای تو
دم فرو بست از سخن اینجا فریدتا کند غواصی دریای تو