غزل شمارهٔ ۶۸
وشاقی اعجمی با دشنه در دستبه خون آلوده دست و زلف چون شست
کمر بسته کله کژ برنهادهگره بر ابرو و پر خشم و سرمست
درآمد در میان خرقهپوشانبه کس در ننگرست از پای ننشست
بزد یک دشته بر دل پیر ما رادلش بگشاد و زناریش بربست
چو کرد این کار، ناپیدا شد از چشمچون آتش پارهای آن پیر در جست
درآشامید دریاهای اسرارز جام نیستی در صورت هست
خودی او به کلی زو فرو ریختز ننگ خویشتن بینی برون رست
جهان گم بد درو اما هنوز اوبدان مطلوب خود عور و تهی دست
چو مرغ همتش زان دانه بد دورقفس از بس که پر زد خرد بشکست
ببرید و نشان و نام از او رفتندانم تا کجا شد در که پیوست!
ازین دریا که کس با سر نیامداگر خونین شود جان جای آن هست
دلی پر خون درین هیبت بماندهستفلک پشتی دو تا در سوک بنشست
دریغا جان پر اسرار عطارکه شد در پای این سرگشتگی پست