غزل شمارهٔ ۶۷
شمع رویت ختم زیبایی بس استعالمی پروانه، سودایی بس است
چشم بر روی تو دارم از جهانگر سوی من چشم بگشایی بس است
گرچه رویت کس سر مویی ندیدگر سر موییم بنمایی بس است
من نمیدارم ز تو درمان طمعدرد بر دردم گر افزایی بس است
تا قیامت ذرهای اندوه تومونس جانم به تنهایی بس است
گر توانایی ندارم در رهتزاد راهم، ناتوانایی بس است
گر ز عشقت عافیت میپرسدمعافیت چه کنم، که رسوایی بس است
دوش عشقش تاختن آورد و گفتاز توام ای رند هرجایی بس است
در قلندر چند قرائی کنینقد جان درباز، قرائی بس است
هست زنار نفاقت چارکَردگر مسلمانی ز ترسایی بس است
ختم کن اسرار گفتن ای فریدچون بسی گفتی ز گویایی بس است