غزل شمارهٔ ۶۶۵
چند باشم در انتظار تو منفتنهٔ روی چون نگار تو من
خشکلب مانده نعل در آتشتشنهٔ لعل آبدار تو من
وقت آمد که بر میان بندمکمر از زلف مشکبار تو من
برقع از روی برفکن تا جانپایکوبان کنم نثار تو من
گر جهان آمده است با روزیسر نهم مست در کنار تو من
گرچه آوردهای به جان کارمتا به جان در شدم به کار تو من
بر من از صد هزار عزت بیشآنکه باشم ذلیل و خوار تو من
شد قرارم که چند خواهد بودچشم بر راه بیقرار تو من
تیره شد روز من چرا نکنمدیده روشن به روزگار تو من
ترک کار فرید از آن گفتمتا شوم فرد و یار غار تو من