غزل شمارهٔ ۶۰۴
تا دردی درد او چشیدیمدامن ز دو کون در کشیدیم
با هم نفسی ز درد عشقشدر کنج فنا بیارمیدیم
بر بوی یقین که بو که بینیمزهری به گمان دل چشیدیم
گه در طلبش ز دست رفتیمگه در هوسش به سر دویدیم
در عالم پر عجایب عشقآوازهٔ او بسی شنیدیم
درمان چهکنیم درد او راکین درد به جان و دل خریدیم
عشقش چو به ما نمود ما راصد پرده به یک زمان دریدیم
نور رخ او چو شعلهای زدخود را ز فروغ آن بدیدیم
دیدیم که ما نه ز آب و خاکیماز هر دو برون رهی گزیدیم
چه خاک و چه آب کانچه ماییمدر پردهٔ غیب ناپدیدیم
چون پرده ز روی کار برخاستاز خود نه ازو بدو رسیدیم
پیوستگیی چو یافت عطاراز ننگ وجود او بریدیم