گنج

غزل شمارهٔ ۶

گر سیر نشد تو را دل از مایک لحظه مباش غافل از ما
در آتش دل بسر همی گردمانندهٔ مرغ بسمل از ما
تر می‌گردان به خون دیدههر روز هزار منزل از ما
چون ابر بهار می‌گری زارتا خاک ز خون کنی گل از ما
آخر به چه میل همچو خامانگه گاه بگیردت دل از ما
یا در غم ما تمام پیوندیا رشتهٔ عشق بگسل از ما
مگریز ز ما اگرچه نامدجز رنج و بلات حاصل از ما
کز هر رنجی گشاده گرددصد گنج طلسم مشکل از ما
عطار در این مقام چون استدیوانهٔ عشق و عاقل از ما