غزل شمارهٔ ۵
سوختی جانم چه میسازی مرابر سر افتادم چه میتازی مرا
در رهت افتادهام بر بوی آنکبوک بر گیری و بنوازی مرا
لیک میترسم که هرگز تا ابدبر نخیزم گر بیندازی مرا
بندهٔ بیچاره گر میبایدتآمدم تا چارهای سازی مرا
چون شدم پروانهٔ شمع رختهمچو شمعی چند بگدازی مرا
گرچه با جان نیست بازی درپذیرهمچو پروانه به جانبازی مرا
تو تمامی من نمیخواهم وجودوین نمیباید به انبازی مرا
سر چو شمعم بازبر یکبارگیتا کی از ننگ سرافرازی مرا
دوش وصلت نیم شب در خواب خوشکرد هم خلوت به دمسازی مرا
تا که بر هم زد وصالت غمزهایکرد صبح آغاز غمازی مرا
چو ز تو آواز میندهد فریدتا دهی قرب هم آوازی مرا