گنج

غزل شمارهٔ ۵۳۰

ترک قلندر من دوش درآمد از درمبوسه گشاد بر لبم تنگ کشید در برم
در لب لعل ترک من آب حیات خضر بودلب چو نهاد بر لبم گفتم خضر دیگرم
بوسه چو داد ترک من هندوی او شدم به جانچون که بدیدم هم سزا نیز بداد شکرم
من به میان این طرف اشک‌فشان شدم چو شمعاز سر آنکه خیره شد از سر ناز دلبرم
من چو چشیدم آن شکر دل ز کمال لطف اوبرد گمان که شد مگر ملک جهان میسرم
گرچه جفای او بسی برد فرید بعد ازینگرچه جفا کند بسی من ز وفاش نگذرم