غزل شمارهٔ ۵۲۹
ترسا بچهای کشید در کارمبربست به زلف خویش زنارم
پس حلقهٔ زلف کرد در گوشمیعنی که به بندگی ده اقرارم
در بندگیش نه هندوم بدخویهستم حبشی که داغ او دارم
پروانهٔ او شدم که هر ساعتدر جمع چو شمع میکشد زارم
شاید که کشد چو هست عیسی دمکز معجزه زنده کرد صد بارم
او یوسف عالم است در خوبیمن دست و ترنج پیش او دارم
هرگز نایم ز بار او بیرونکز عشق نهاد صاع در بارم
زان روز که درد عشق او خوردممانده است گرو به درد دستارم
دی ساکن کنج صومعه بودموامروز ز ساکنان خمارم
چون دانم داد شرح حال خودفیالجمله نه کافرم نه دین دارم
کو در عالم کسی که برهاندیکباره ز ناکسی عطارم