غزل شمارهٔ ۵۲۲
اگر عشقت به جای جان ندارمبه زلف کافرت ایمان ندارم
چو گفتی ننگ میداری ز عشقمکه من معشوق اینم کان ندارم
اگر جانم بخواهد شد ز عشقتغم عشق تورا فرمان ندارم
تو گفتی رو مکن در من نگاهیکه خوبی دارم و پیمان ندارم
من سرگشته چون فرمان نبردماز آن بر نیک و بد فرمان ندارم
چو خود کردم به جان خویشتن بدچرا بر خویشتن تاوان ندارم
کنون ناکام تن در دام دادمکه من خود کرده را درمان ندارم
چو هرکس بوسهای یابند از تومن بیچاره آخر جان ندارم
بده عطار را یک بوسه بی زرکه زر دارم ولی چندان ندارم