غزل شمارهٔ ۵۲۱
چه سازم که سوی تو راهی ندارمکجایی که جز تو پناهی ندارم
چگونه کشم بار هجرت چو کوهیکه من طاقت برگ کاهی ندارم
وصال تو یکدم به دستم نیایدکه سرمایه و دستگاهی ندارم
مریز آب روی من آخر که من خودبه نزدیک کس آب و جاهی ندارم
مگردان ز من روی و با راهم آورکه جز عشق رویی و راهی ندارم
چرا دست آلایی آخر به خونمکه شاهی نیم من سپاهی ندارم
مکش ماه رویا من بی گنه راکه جز عشق رویت گناهی ندارم
مرا عفو کن زانکه نزدیک تو منبه جز عفو تو عذرخواهی ندارم
به رویم نگه کن که بر درد عشقتبه جز اشک خونین گواهی ندارم
ز عطار و از شیوهٔ او بگشتمکه جز شیوهٔ چون تو ماهی ندارم