گنج

غزل شمارهٔ ۴۶۳

خط مکش در وفا کزآن توامفتنهٔ خط دلستان توام
بی تو با چشم خون فشان همه شبدر غم لعل درفشان توام
از دهانت چو گوش را خبر استمن چرا چشم بر دهان توام
از تو تا برکنار ماند دلمبی تو چون موی از میان توام
نیم جان داشتم غم تو بسوختگر کنون زنده‌ام به جان توام
روی خود ز آستین مپوش که منروی بر خاک آستان توام
می ندانم من سبکدل هیچتا چرا رایگان گران توام
کینه‌گیری ز من نکو نبودچون تو دانی که مهربان توام
چون زنم در هوای تو پر و بالکه نه من مرغ آشیان توام
همچو عطار مانده باده به دستکمترین سگ ز چاکران توام