غزل شمارهٔ ۴۵۶
صبح رخ از پرده نمود ای غلامچند کنی گفت و شنود ای غلام
دیر شد آخر قدحی می بیارچند زنم بانگ که زود ای غلام
درد خرابات مپیمای کمهین که بسی درد فزود ای غلام
در دلم آتش فکن از می که میآینهٔ دل بزدود ای غلام
آتش تر ده به صبوحی که عمرمیگذرد زود چو دود ای غلام
عمر تو چون اول افسانهایهرچه همی بود نبود ای غلام
روی زمین گر همه ملک تو شددر پی تو مرگ چه سود ای غلام
پشت بده زانکه بلایی دگرهر نفست روی نمود ای غلام
گوشهنشین باش که چوگان چرخگوی ز پیش تو ربود ای غلام
دانهٔ امید چه کاری که دهردانهٔ ناکشته درود ای غلام
صد قدح خونش بباید کشیدهر که دمی خوش بغنود ای غلام
بر دل عطار فلک هر نفسصد در اندوه گشود ای غلام