گنج

غزل شمارهٔ ۴۴۰

ای دل ز جفای یار مندیشدر نه قدم و ز کار مندیش
جویندهٔ در ز جان نترسدگل می‌طلبی ز خار مندیش
با پنجهٔ شیر پنجه می‌زناز کام و دهان مار مندیش
مردانه به کوی یار درشواز خنجر هر عیار مندیش
گر نیل وصال یار بایداز گفتن ننگ و عار مندیش
چون با تو بود عنایت یارگر خصم بود هزار مندیش
چون یافته‌ای جمال او رااز گشتن سنگسار مندیش
منصور تویی بزن اناالحقتسلیم شو و ز دار مندیش
عطار تویی چو ماه و خورشیددر تاب زهر غبار مندیش