غزل شمارهٔ ۴۳۹
دلی کامد ز عشق دوست در جوشبماند تا قیامت مست و مدهوش
ز بسیاری که یاد آرد ز معشوقکند یکبارگی خود را فراموش
بر امّید وصال دوست هر دمقدحها زهر ناکامی کند نوش
برون آید ز جمع خودنمایانبیندازد ردای و فوطه از دوش
اگر بی دوست یک دم زو برآیدشود در ماتم آن دم سیهپوش
فروماند زبان او ز گفتنبماند تا ابد حیران و خاموش
درین اندیشه هرگز نیز دیگربننشیند دل عطار از جوش