گنج

غزل شمارهٔ ۴۲

آنکه چندین نقش ازو برخاسته استیارب او در پرده چون آراسته است
چون ز پرده دم به دم می تافته استهر دو عالم دم به دم می‌کاسته است
چون شود یک ره ز پرده آشکارتو یقین دان کان قیامت خاسته است
محو گردد در قیامت زان جمالهر که نقشی در جهان پیراسته است
ذره‌ای معشوق کی آید پدیدچون دو عالم پر زر و پر خواسته است
در قیامت سوی خود کس ننگردچون جمال آن چنان آراسته است
ذره‌ای گشت است ظاهر زان جمالشور از هر دو جهان برخاسته است
ای فرید اینجا چه خواهی کار و بارراه تو نادانی و ناخواسته است