غزل شمارهٔ ۴۱
قبلهٔ ذرات عالم روی توستکعبهٔ اولاد آدم کوی توست
میل خلق هر دو عالم تا ابدگر شناسند و اگر نی سوی توست
چون به جز تو دوست نتوان داشتندوستی دیگران بر بوی توست
هر پریشانی که در هر دو جهانهست و خواهد بود از یک موی توست
هر کجا در هر دو عالم فتنهای استترکتاز طرهٔ هندوی توست
پهلوانان درت بس بیدلنددل ندارد هر که در پهلوی توست
نیست پنهان آنکه از من دل ربودهست همچون آفتاب آن روی توست
عقل چون طفل ره عشق تو بودشیرخوار از لعل پر لؤلؤی توست
تیربارانی که چشمت میکندبر دلم پیوسته از ابروی توست
گفتم ابرویت اگر طاقم فکنداین گناه نرگس جادوی توست
گفتم ای عاقل برو چون تیر راستکین کمان هرگز نه بر بازوی توست
این همه عطار دور از روی تودرد از آن دارد که بی داروی توست