غزل شمارهٔ ۴۱۹
غیرت آمد بر دلم زد دور باشیعنی ای نااهل ازین در دور باش
تو گدایی دور شو از پادشاهورنه بر جان تو آید دور باش
گر وصال شاه میداری طمعاز وجود خویشتن مهجور باش
ترک جانت گوی آخر این که گفتکز ضلالت نفس را مزدور باش
تو درافکن خویش و قسم تو ز دوستخواه ماتم باش و خواهی سور باش
چون بسوزی همچو پروانه ز شمعدایما نظارگی نور باش
گر می وصلش به دریا درکشیمست لایعقل مشو مخمور باش
نه چو بی مغزان به یک می مست شونه به یک دردی همه معذور باش
ور به دریاها درآشامی شرابتا ابد از تشنگی رنجور باش
همچو آن حلاج بدمستی مکنیا حسینی باش یا منصور باش
چون نفخت فیه من روحی توراستروح پاکی فوق نفخ صور باش
کنج وحدت گیر چون عطار پیشپس به کنجی درشو و مستور باش