گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۸

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باشبر در دل روز و شب منتظر یار باش
دلبر تو دایماً بر در دل حاضر استرو در دل برگشای حاضر و بیدار باش
دیدهٔ جان روی او تا بنبیند عیاندر طلب روی او روی به دیوار باش
ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفسپس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش
نیست کس آگه که یار کی بنماید جماللیک تو باری به نقد ساختهٔ کار باش
در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کنتو به یکی زنده‌ای از همه بیزار باش
گر دل و جان تو را دُرّ بقا آرزوستدم مزن و در فنا همدم عطار باش