گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۷

هر که عزم عشق رویش می‌کندعشق رویش همچو مویش می‌کند
هر که ندهد این جهان را سه طلاقهمچو دزد چار سویش می‌کند
او نیاید در طلب اما ز شوقدل به صد جان جستجویش می‌کند
او نگردد نرم از اشکم ولیکاشک دایم شست و شویش می‌کند
هر که از چوگان زلفش بوی یافتبی سر و بن همچو گویش می‌کند
هر که در عشقش چو تیر راست شدچون کمان زه در گلویش می‌کند
سرخ‌روی او بباید شد به قطعهر که را عشق آرزویش می‌کند
سخت‌دل آهن نه بر آتش نگرتا چگونه سرخ رویش می‌کند
از درش عطار را بویی رسیدآه از آنجا مشک بویش می‌کند