گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۶

دل ز میان جان و دل قصد هوات می‌کندجان به امید وصل تو عزم وفات می‌کند
گرچه ندید جان و دل از تو وفا به هیچ رویبر سر صد هزار غم یاد جفات می‌کند
می‌نکند به صد قران ترک کلاه‌دار چرخآنچه میان عاشقان بند قبات می‌کند
خسرو یک سواره را بر رخ نطع نیلگونلعل تو طرح می‌نهد روی تو مات می‌کند
جان و دلم به دلبری زیر و زبر همی کنیوین تو نمی‌کنی بتا زلف دوتات می‌کند
خود تو چه آفتی که چرخ از پی گوشمال منهر نفسی به داوری بر سر مات می‌کند
گرچه فرید، از جفا می‌نکند سزای توخط تو خود به دست خود با تو سزات می‌کند