غزل شمارهٔ ۳
ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرامن کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا
جان و دل پر درد دارم هم تو در من مینگرچون تو پیدا کردهای این راز پنهان مرا
ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنکنیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا
گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشقپا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا
گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرمتا ابد ره درکشد وادی هجران مرا
چون تو میدانی که درمان من سرگشته چیستدردم از حد شد چه میسازی تو درمان مرا
جان عطار از پریشانی است همچون زلف توجمع کن بر روی خود جان پریشان مرا