غزل شمارهٔ ۲
ز زلفت زنده میدارد صبا انفاس عیسی راز رویت میکند روشن خیالت چشم موسی را
سحرگه عزم بستان کن صبوحی در گلستان کنبه بلبل میبرد از گل صبا صد گونه بشری را
کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانیبرای گلبن وصلش رها کن من و سلوی را
گر از پرده برون آیی و ما را روی بنماییبسوزی خرقهٔ دعوی بیابی نور معنی را
دل از ما میکند دعوی سر زلفت به صد معنیچو دلها در شکن دارد چه محتاج است دعوی را
به یک دم زهد سی ساله به یک دم باده بفروشماگر در باده اندازد رخت عکس تجلی را
نگارینی که من دارم اگر برقع براندازدنماند زینت و رونق نگارستان مانی را
دلارامی که من دانم گر از پرده برون آیدنبینی جز به میخانه ازین پس اهل تقوی را
شود در گلخن دوزخ طلب کاری چو عطارتاگر در روضه بنمایی به ما نور تجلی را