غزل شمارهٔ ۲۸۶
آنها که در هوای تو جانها بدادهانداز بینشانی تو نشانها بدادهاند
من در میانه هیچ کسم وز زبان مناین شرحها که میرود آنها بدادهاند
آن عاشقان که راست چو پروانهٔ ضعیفاز شوق شمع روی تو جانها بدادهاند
با من بگفتهاند که فانی شو از وجودکاندر فنای نفس روانها بدادهاند
عطار را که عین عیان شد کمال عشقاندر حضور عقل عیانها بدادهاند