گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۸

تا دل من راه جانان بازیافتگوهری در پردهٔ جان بازیافت
دل که ره می‌جست در وادی عشقخویش را گم کرد ره زان بازیافت
هر که از دشواری هستی برستآنچه مقصود است آسان بازیافت
یک شبی درتاخت دل مست و خرابراه آن زلف پریشان بازیافت
چون به تاریکی زلفش راه بردزنده گشت و آب حیوان بازیافت
آفتاب هر دو عالم آشکارزیر زلف دوست پنهان بازیافت
آنچه خلق از دامن آفاق جستاو نهان سر در گریبان بازیافت
می‌ندانم تا ز جان برخورد نیزآنکه روی و زلف جانان بازیافت
هر که زلفش دید کافر شد به حکموانکه رویش دید ایمان بازیافت
طالب درد است عطار این زمانکز میان درد درمان بازیافت