گنج

غزل شمارهٔ ۱۱

ای عجب دردی است دل را بس عجبمانده در اندیشهٔ آن روز و شب
اوفتاده در رهی بی پای و سرهمچو مرغی نیم بسمل زین سبب
چند باشم آخر اندر راه عشقدر میان خاک و خون در تاب و تب
پرده برگیرند از پیشان کارهر که دارند از نسیم او نسب
ای دل شوریده عهدی کرده‌ایتازه گردان چند داری در تعب
برگشادی بر دلم اسرار عشقگر نبودی در میان ترک ادب
پر سخن دارم دلی لیکن چه سودچون زبانم کارگر نی ای عجب
آشکارایی و پنهانی نگردوست با ما، ما فتاده در طلب
زین عجب تر کار نبود در جهانبر لب دریا بمانده خشک لب
اینت کاری مشکل و راهی درازاینت رنجی سخت و دردی بوالعجب
دایم ای عطار با اندوه سازتا ز حضرت امرت آید کالطرب